Make your own free website on Tripod.com

عرب بهلول اصفهانی فارس قزوینی معتاد رشتی ترک

به حسن آقا (یه رشتی) ميگن تو از زنت ميترسي ؟
حسن آقا با تاکيد زياد ميگه :
من من من... مثه سگ
يه روز دو نفر دعوا مي کردن:
اولي:برو گمشو
دومي:خودت بروگمشو
اولي:نفهم
دومي:خودت نفهم
اولي:گير چه آدم خري افتاديم
دومي:خودت گير چه آدم خري افتادي
حسن آقا ميرفته كلاس غيرت . نصفه شب خانمش بلند ميشه، ميگه :

خانم جان! اينوقت شب كجا ميري؟ ميگه:

ميرم دستشويي. ميگه: نميخواد، بشين خودم ميرم!!
زن حسن آقا شاكي مياد خونه، با گريه به شوهرش ميگه: خاك بر سر بي غيرتت!

يك مرتيكة سبيل كلفت الان سر كوچه بهم متلك انداخت!

حسن آقا خيلي شاكي ميشه، قمه رو در مياره ميره سر كوچه، خِره يارو رو ميگيره،

ميگه: اوهوي الدنگ! فكر كردي شهره هرته؟!
يا همين الان ميري خانم رو ماچ ميكني و از دلش در مياري، يا من ميدونم و تو!!!
حسن آقا ميخواست بره آمريكا, بهش گفتند تو كه زبان بلد نيستي چيكار ميخواي بكني؟

- فكر اونجاشم كردم, ميرم شمال آمريكا
در شهر حسن آفا مردي رو اعدام ميكردند, بيچاره هي زاري ميكرد كه چرا ميخواهيد من رو بكشيد؟

گفتند: تا درس عبرتي بشه براي ديگران.

اعدامي: نميشه ديگران را بكشيد درس عبرتي بشه براي من؟؟؟!!!!
روزي حسن آقا ميره سلموني ريش بزنه, سلماني محض سرگرمي تصميم بگيره اونو دست بندازه.

ازش ميپرسه: ريشت رو با آبگرم و صابون بزنم يا آب سرد؟

حسن آقا: فرقش چيه؟

- آب گرم و صابون براي اونهايي كه بچگي شون وضعشون خراب بوده ، آب سرد هم براي مردهاست.

حسن آقا: با آب سرد بزن داداش .

بعد از مدتي حسن آقا متوجه ميشه كه خيلي درد داره, برميگرده و به سلماني ميگه:

آقا صبر كن يك چيزهايي داره از بچگيم يادم مياد...!!!!
 
حسن آقا و غضنفر با هم قهر كرده بودند و به هم كم محلي مي كردند.

غضنفر ميخواست لج حسن آقا رو در بياره از اين رو به يك غاز نخي بست و در اطراف منزل حسن آقا قدم زد.

پس از مدتي حسن آقا از خونه بيرون آمد و همانطور كه در جهت مقابل آنها مي آمد, پرسيد:

با اين خره كجا ميري؟

غضنفر:

اينكه خر نيست, غازه.

حسن آقا:

با تو نبودم كه با غازه بودم...!!!!!

- برو از پسر همسايه ياد بگير, همسن توست شاگرد اول شده.

- شما كه همسن رئيس جمهور هستيد چرا رئيس جمهور نشديد؟؟؟!!!
مردي حسن آقا رو ديد كه شغالي رو به قصد كشت ميزنه, علت رو سئوال كرد.

حسن آقا گفت:

والله من از دست اين پدرسگ خواب ندارم, روزها كه تخم مرغها و مرغهايم رو ميخوره و شبها هم هي ادام رو در مياره و بالاي تپه هي ميگه:
آووو..آوووو.....!!