Make your own free website on Tripod.com

عرب بهلول اصفهانی فارس قزوینی معتاد رشتی ترک

 

خدايا! من در کلبه فقيرانه خود چيزي دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري. من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.


بهلول زني زشت روي داشت. روزي زنش به او گفت:اگر من بميرم ، تکليف تو چيست؟
بهلول گفت : بگو اگر تو نميري، تکليف چيست.


شخصي از بهلول سئوال کرد: چرا زن نمي گيري؟

 بهلول در جواب گفت: زن پير دوست ندارم .
آن شخص گفت: زن جوان بگير ! بهلول جواب داد: زن جوان هم مرا دوست ندارد.


بهلول به عيادت مريضي رفت و فوراً دستور داد تا غسّال را بياورند که مريض را شستشو کند.

اطرافيان گفتند: اين مريض هنوز نمرده است!

بهلول در جواب گفت: تا موقعي که غسّال از شستشو فارغ شود، خواهد مُرد.


شخصي از بهلول پرسيد: مي تواني بگوئي زندگي آدميان مانند چيست؟

بهلول جواب داد: زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است که از يک طرفش سنّ آنها بالا مي رود واز طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد.


روزي بهلول در ميان جماعتي گفت: هارون الرشيد ، خليفه عادل وبا انصافي است.

همه آن جمعيت از اين حرف بهلول تعجب کرده و گفتند: به چه دليل اين حرف را مي گوئي؟

بهلول جواب داد: ديشب خدمت خليفه بودم و خودش شخصاً اين حرف را زد.


روزي شاعري احمق به بهلول برخورد کرده و به او گفت:

هروقت کاغذهاي سفيد را مي بينم ، وحشت مي کنم و تا موقعي که اشعاري روي آنها ننويسم ، در وحشت هستم.

بهلول جواب داد: بر عکس شما : من هر وقت کاغذها را مي بينم که تو روي آنها اشعارت را نوشته اي ، وحشت مي کنم!


شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد: مي خواهم از کوهي بلند بالا روم ، مي تواني نزديکترين راه را به من نشان دهي؟

بهلول جواب داد: نزديکترين وآسانترين راه :نرفتن بالاي کوه است.


روزي شخصي از بهلول پرسيد: تلخ ترين چيز کدام است؟

بهلول جواب داد: حقيقت!

آن شخص گفت: چگونه مي شود اين تلخي را تحمل کرد؟

بهلول جواب داد: با شيريني فکر!


از بهلول پرسيدند:

وقتي برادر تو مُرد ، براي زنش چه چيزي ارث گذاشت.

بهلول جواب داد:چهار ماه و ده روز عدّه


شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :

ديروز از دور تو را ديدم که نشسته ا ي، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته!

بهلول فوراً جواب داد:منهم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد.


يکي از زنهاي بهلول بسيار بد قدم بود و قبل از اينکه زن بهلول شود، پنج شوهر را در گور کرده بود.

در همين زمان بهلول مريض شد و اين زن بالاي سر او نشسته و گريه و زاري مي کرد که بعد از خودت ، مرا به که مي سپاري؟

بهلول در جواب گفت:به شوهر هفتمي!